داستان پیر مرد...

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

پسرک و خدمتکار

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.

عجب به جمالت ( این هم ایران عزیزمان )


































جديدترين سوژه هاي وطن!!!

عجایبی که فقط در ایران می توان دید!












مرد سرتو بالا بگیر! از چی‌ خجالت میکشی؟







خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که نان رو از سفره ی تو دزدیدند و حساب بانکیشون رو توی کشورهای دیگه پر کردن!
خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دن و غیر از ریا چیزی توی زندگی ندارن!
خجالت را ما بايد بكشيم كه به جاي خريد كالاهاي مرغوب كشور خودمون، جنس چيني مي خريم و در هر سفر به جاي اينكه برويم تا با آداب ورسوم و معماري و مديريت گردشگري كشورهاي ديگه آشنا بشويم ،سراغ بازارهاي خريد مي رويم وسرمايه هامون را به پاي توليد كنند گان بيروني مي ريزيم!
خجالت را مابايد بكشيم كه تولبد كننده كيف و كفش چرم در ايران براي فروش كالاهاش مجبوره كه آنها را به تركيه ببره تا مسافران ايراني بيايند و كالاهاي توليديش را با قيمت خوب از بازارهاي تركيه بخرند!
خجالت را ما بايد بكشيم كه وقتي لباسامون مارك خارجي داشته باشند اما مرغوبيت نداشته باشند برامون كفايت مي كنه!
خجالت را مابايد بكشيم كه توليد كننده را وادار مي كنيم براي فروش بيشتر مارك تقلبي به توليداتش بزنه!
خجالت را ما بايد بكشيم كه براي اقتصاد زندگي و خرج كردنمون برنامه نداريم و اگه پولي به دست مون برسه به راحتي حيف و ميلش مي كنيم بدون اينكه نفعي به خودمون ، جامعه مون ويا توليد داخلي مون داشته باشه!

                                                                                     
سرتو بالا بگیر مرد ..!

عکس متحرک






علت بارندگیهای اخیر رُکاسیتی مشخص شد

خواهشا تو آسمون ایرانن بیشتر با هم شوخی کنین!!!

صف های عجیب و غریب ایرانیان!

خـدا هیچ پــدری رو شرمنده زن و بچش نکنه...هـیچوقت!

پس مردم چي ؟؟؟

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري، آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه... فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه... قلعه هستن... فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي ... چطوره؟؟ فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن... و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا، مي بيني! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت: پـ پس مردم چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن!!!

نصیحت پیرمرد!

روزى پيرمردى به 3 پسر خود 1 چوب داد و گفت: بشكنيد، شكستند!

3 چوب داد ، شكستند!
10 چوب داد شكستند!
دسته بيل داد شكستند!
تيرآهن 18 داد شكستند!

پيرمرد گفت : دِ توله سگا مسخره بازى درنياريد ميخوام نصيحتتون کنم!!!

یعنی تا این حد!

داشتم تو اتوبان ميرفتم ديدم يه بچه اي رو موتور خوابش برده بود و داشت مي افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود،رفتم کنارش هر چقدر بوق ميزدم نمي فهميد!

آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ايستاد بهش گفتم :
پس چرا حواست به بچه ات نيس ؟؟؟
يک دفعه دو دستي زد تو سرشو گفت :
اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟

واقعیتی تلخ

عضویت در گروه اینترنتی گوناگون

قدرت خارق العاده تلقين

می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد و باعجله دو مسأله را که روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام يکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد، زيرا آنها را بعنوان دو نمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود.
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت.

۲- يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد.
زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد.
اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است و اين نشان ميدهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.


۳- آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد.


نتیجه:

اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد.

وصیت پدر

روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی.

اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو وریش بکش و بعد بفروش.
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای همبستر شوی سعی کن صبح زود به نزدش بروی.
 سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی.
چهارم اینکه اگر حواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن.

مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که  ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سر و سامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود. طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت. اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند دید که او بسیار زشت است و منصرف شد.
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرس وجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد. دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد. وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام..... در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد. اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی ازدوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده و به پدر رحمت فرستاد

کودک ده ساله

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی

جودو به یک استاد سپرده شد…

پدر کودک

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.

 اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود

استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد

سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید

استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!

یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم

به نظرت باباهه چی میگه بهش ؟ اخییییییییییییییی

چه میکنه این علم شیمی

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت ، با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.ماشین به بچه زده و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما من پولی ندارم . پدر مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید . من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازه گفت : این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

اما صبح روز بعد
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت!

و چقدر زود دیر می شود...

دریا باش

دریا باش

روزی شاگرد راهب پیری، از او خواست که درسی به ‌یاد ماندنی به او بیاموزد. 
راهب از شاگردش خواست کیسۀ نمکی نزدش بیاورد، سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست آب را بنوشد. شاگرد فقط توانست یك جرعۀ کوچک از آب 
داخل لیوان را بیاشامد، آن هم به زحمت! 

استاد پرسید: "مزه‌اش چطور بود؟"

شاگرد پاسخ داد: "آن‌قدر شور و بدمزه است كه اصلاً نمی‌توان آن را نوشید!"

پیر از شاگردش خواست یك مشت نمک بردارد و به همراه او برود. آنها رفتند تا به کنار دریاچه‌ رسیدند. استاد از او خواست تا نمک‌ها را داخل دریاچه بریزد، سپس یك لیوان از آب دریاچه برداشت و به دست شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد به ‌راحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید .

استاد این ‌بار هم مزۀ آب داخل لیوان را از شاگردش جویا شد. او پاسخ داد: "کاملاً معمولی و گوارا بود".

پیر گفت :"مشكلات و سختی‌هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبه‌رو می‌شود همچون مشتی نمک است. اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگ‌تر و وسیع‌تر باشد، می‌تواند بار آن مصائب را راحت‌تر حمل کند، بنابراین تمرین کن به‌جای آن كه مانند یك لیوان آب باشی و زندگی‌ات درگیر و دار مشكلات، دریایی باشی كه مشكلات در وجودش محو و ناپیدا می‌شوند."

تصاویر برگزیده از شگفتی های سیاره زمین

سیاره‌ی زمین بر اساس فاصله تا خورشید، سومین سیاره‌ی منظومه شمسی است که در فاصلهٔ حدود ۱۵۰ میلیون کیلومتری از ستاره‌ی خورشید قرار دارد. فاصلهٔ زمین تا خورشید به گونه‌ایست که شرایط محیطی آن قابلیت زیستن را به موجودات زندهٔ کربنی می‌دهد و تاکنون تنها سیاره‌ای بوده است که وجود حیات در آن ثابت شده است. وقتیکه فضانوردان برای اولین بار به فضا رفتند و با چشم سر زمین را مشاهده کردند، آن را سیاره آبی (آبی رنگ) نامیدند و این جای تعجب نیست. زیرا 70 درصد از سیاره ما را اقیانوس ها پوشانیده و 30 درصد باقیمانده آن زمین خشک و سفت است که بالاتر از سطح دریا قرار دارد.

شکل زمین را می توان بصورت کره ای که در قطبین پهن شده تصور نمود. در واقع یک گوی است، اما گردش زمین باعث می گردد تا در استوا متورم شود. بدین معنی است که اندازه گیری از قطب تا قطب دیگر حدود 43 کیلیومتر کمتر از قطر زمین در استوای آن می باشد. با اینکه بلندترین کوه روی زمین البرز، اما دورترین کوه از مرکز زمین کوه چیمبورازو در اکوادور می باشد.

کره خاکی ما سرشار از دیدنی ها و شگفتی های کشف شده یا ناشناخته است اما آنچه مسلم است زمین یگانه سیاره ایست که دارای صفحه ای هموار در منظومه شمسی است و خداوند بزرگ ویژگی های حیات را در آن قرار داده است که این خود یک واقعیت جالب توجه است ...






































































































































































خوش شانس

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

شیطان پرستی

 

                                              خطرشیطان پرستی راجدی بگیرید!

گرايش برخي جوانان به مدهاي غربي،و غفلت از معاني برخي مدل هاي مورد استفاده در مو وپوشاک ،نشان دهنده ي توجه نکردن اين جوانان درمورد فلسفه ي ظهور چنين مدهايي است.بسياري ازسرمايه داران يهودي و امريکايي اين مدلها را ترويج مي کنند تا جوانان را درغفلت و سطحي نگري نگه داشته و به دنبال اهداف خود بکشانند.
قدم که درخيابان هاي شهر مي گذاري پديده هاي جديدتري به چشمت مي خورد و فکر مي کني که از خوابي چند ساله بيدار شدي و با اين جامعه فاصله زيادي داري.
اين روزها برخي از جوانان جامعه که بخش بزرگي از جمعيت کشور را تشکيل مي دهند ،به پيروي ازمدهاي غربي اقدام و برخي از آن استفاده مي کنند.
براي مثال مي توان به استفاده از لباس هايي که نماد شيطان پرستي روي آنها نقش بسته و يا آرايش موها به مدل هايي که مخصوص هم جنس بازان غربي است،اشاره کرد.

زنگ خطر:
 

1-شيطان پرستي اکنون در حال انتقال نمادها به جامعه است و به زودي به انتقال ايدئولوژي خواهد پرداخت.
2-شيطان پرستي داراي يک جهان بيني بوده و شيطان پرستان براي اثبات حقانيت خود شواهد زيادي ادعا مي کنند و به راحتي مي توانند افراد 6تا60 سال را با خود همراه کرده و بفريبند.
3-آنها اکنون در دانشگاه ها و بين دانشجويان رخنه مي کنند و به اجراي برنامه ازجمله کنسرت مي پردازند.
4-آنها شيطان را به عنوان قدرت غالب در جهان مي دانند و اگرکسي مي خواهد در جهان خوب زندگي کند بايد با شيطان باشد به طوري که معتقدند راه خدا از طريق ارتباط با شيطان مي گذرد!
5-آنها ازطريق تهيه ي فيلم و موسيقي ،شيطان پرستي را ترويج مي دهند و اکنون اين موسيقي در ميان تعدادي از جوانان دست به دست مي گردد.
6-يکي از شرايط عضويت و پذيرش از سوي گروه هاي نوظهور شيطان پرستي ،مصرف مواد تخديري بسيار قوي از جمله کوکائين ،حشيش و قرص هاي اکس است.
7-دليل استفاده ي اين گروه ها ازاين مواد ورود به حالت خلسه براي انجام مراسم هاي ويژه ي آنان است.
8-بيش از 90 درصد دستگير شدگان در پارتي يک گروه شيطان پرستي در کرج که در قالب اجراي کنسرت برگزارشد،از نقاط مرفه نشين تهران بودند.

آشنايي با آداب و مراسم شيطان پرستان:

الف)اعمال و زمان اجراي مراسم
شيطان پرستي در زمان هاي بسيار قديم و قرون اوليه درچندين زمان انجام مي گرفت.
اولين اعمال شيطان پرستان هنگام کسوف و خسوف صورت مي گرفت.اين تصور وجود داشت که شيطان و خداي تاريکي از انسان ها عصباني هستند و منتظرهديه ي خود مي باشند و اگر قرباني براي آنها انجام نمي گرفت خداي تاريکي و شيطان تمام انسان ها را قتل عام مي کرد،لذا براي آرامش شيطان قرباني کردن انسان انجام مي شد،اين مراسم به خصوص درقبايل آمريکاي جنوبي بسيارفراوان ديده شده است.
به گونه اي که اکتشافات به دست آمده وجود اين قرباني ها را تصديق مي کند واتاق هاي مخصوص قرباني کردن نيزبه شيوه اي خاص بنا شده بود و تزئينات خاص خود را داشت؛قرباني کردن انسان درآن دوره در يک شب کاملاً تاريک انجام مي شد.
مهم ترين اعمال شيطان پرستان انجام امور جنسي است و همچنين اين گروه،ازشيطان براي پيشبرد اهداف حاضرين کمک مي خواهند.
ب)مراسم قرباني کردن
ازجمله ابزار و راهکارهاي زمينه سازان دين گريزي ،ايجاد فضاي وحشت در ميان مردم است.
شيطان پرستان چنين فضايي را درفيلم ها و مراسم خود به نمايش مي گذارند و خشن ترين و شنيع ترين اعمال و رفتارها را انجام مي دهند.چنين فضاي وحشتي را در مراسم قرباني شيطان پرستان مي توان جست و جو کرد.
دراکتشافات به دست آمده به اين نتيجه رسيده اند که يکي ازقبايل موجود در آمريکاي جنوبي،شيطان را پرستش مي کردند و حتي قرباني هايي را نيز ازانسان به شيطان هديه مي کردند که مکان هايي که درآن مراسم قرباني را انجام مي دادند ،هنوز وجود داشته و اجساد موميايي به دست آمده و نوع کشته شدن ها ،حاکي از همين مطلب است.

ريختن خون،نشانه ي تقدس مراسم قرباني است.
 

در شيطان پرستي جديد قرباني کردن مفهومي ندارد اما براي آنان-که هنوز پيرو شيطان پرستي قديمي و قرون وسطايي هستند-اين کار درشبي تاريک انجام مي شود.اين مراسم به شرح ذيل انجام مي پذيرد:قرباني ،توسط آب مقدس غسل داده شده و بر روي محراب خوابانده مي شود.البته قرباني ها را قبل از مراسم،بيهوش مي نمايند.درکامل ترين مراسم قرباني کردن براي شيطان،قرباني پس ازکشته شدن و نوشيدن خون وي توسط ديگران ،با آتش سوزانده مي شود.
اين مراسم توسط يکي از اعضا به زباني کاملاً بي معني و بعضاً عبري خوانده مي شود.
قرباني کردن دختربچه ها بهترين هديه براي شيطان عنوان مي گردد .دراين آيين ،براي آرامش و احترام به شيطان ،قرباني کردن انسان امري ضروري است.
چرا تا اين اندازه شيطان در ما طمع کرده است!؟با کدامين منطق دست از قرآن و عترت برکشيده ايم و در دام کيد و فريب شيطان ،با آسودگي خاطر،به خوابي خوش گرفتارآمده ايم!؟به وعده هاي پوچ او دل خوش کرده ايم و چشم به سراب دوخته ايم!؟چرا از آب زلال و گوارا سيراب نمي شويم و گفته هاي خوبمان و صالحان را به گوش جان نمي شنويم و حرف شيطان را از کلام خداوند ،بالاترمي دانيم!؟آيا اين همه رنجي که درزندگي خود مي بريم،نشانه ي خسارت و زيانکاري ما نيست!؟آيا فقر و فحشاي فراگيرجهان امروز،علامت اشتباه بزرگ ما نيست!؟چنگ هاي خونين و کشتارهاي ميليوني ،چه چيزي براي ما به ارمغان آورده اند!؟چرا به اتحاد و همدلي روي نمي آوريم !؟چرا ازمهرباني و صميمت خشنود نمي شويم!؟آيا عدالت و معنويت ،گم شده ي فرزندان آدم نيست!؟
ج)مراسم نمازسياه يا نماز جماعت سياه
يکي ازمعروف ترين مراسم شيطان پرستان نماز سياه است که در کليساي شيطان پرستان انجام مي شد.
دراين مراسم صليب وارونه آويخته مي شود ،روي محراب به جاي پارچه ي سپيد پارچه ي سياه انداخته و شمع سياه سوزانده مي شود .و کشيش و حاضران برهنه مراسم را ايجاد مي کند. وقتي که نام خدا يا مسيح آورده مي شود همگي حرکاتي کفرآميز انجام مي دهند .علاوه برآن دعاها و سرودهاي مذهبي وارونه خوانده مي شود.يعني جاهايي که سخن بهشت و زيبايي است سخن اززشتي و پليدي به ميان مي آيد.کشتن کودکان و ريختن خون معصومان و باکره ها جزء آدابي بوده که دراواخر قرون وسطي به نمازجماعت سياه افزوده شد و البته گاهي هم حيواناتي قرباني مي شدند .درآغاز،اعمال جنسي دراين مراسم وجود نداشت و فقط مسيحيت و اعمال آنها مورد تمسخرقرار مي گرفت ولي بعد ازچندي اين اعمال نيزبا اين مراسم درآميخت.
اين حرکات ازاعتقادات پاره اي از شيطان پرستان مايه مي گرفت که اعتقاد داشتند بايد بدي را به خاطر نفس بدي انجام داد زيرا آنها معتقد بودند که اين تنها راه رستگاري است.
شيطان صلح و صميمت ،رفاه و پاکي و روحانيت و اعتلا را براي انسان ها نمي پسندد. او براي گمراهي و سقوط انسان ها سوگند ياد نموده و دراين مسيرازهيچ اقدامي فرو گذارنمي کند.
گاه وعده مي دهدو با آرزوهاي دور و دراز ،انسان ها را مي فريبد.گاه از راه ترس وارد جان آدمها مي شود؛و ترس از فقر يا آينده اي تاريک و مبهم .با لحظه اي نوميدي يا دقايقي لبريزازغرورجاهلانه به هدف خود مي رسند.ازراه کسب حرام و ثروت اندوزي ها وزياده خواهي ها و يا بخل و خست وحرص به فکر و روح انسان ها مسلط مي شود.

او خواهد آمد

[تصویر: 20364017685017354060.gif] 
 
 
      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من از بیت آخر رسیدم...

من از بیت آخر رسیدم...


در آغاز شعر 

      تو بودی و شب بود

 وآغاز شب

          پریشانی گیسوانت...

 که هیچ اتفاقی نبود!


من از کودکی در اندازه ی طبیعی نبودم

  و در کوچه های فراوان شب

تمام قضا و قدر را 

        به گامی سراسیمه شوریده بودم

شبیه عطش

شبیه عتاب


              من از قامت ناگهان گذشتن رسیدم

               من از انتهای نثار نگاهت

                    من از بیت آخر رسیدم....


پی نوشت:

1.اشعار یا نوشته هایی که مینویسم اینجا خیلی حسش نیست که  منبعش و رو بگم مگه اینکه

کسی ازم بخواد که منبع رو ذکر کنم.

2. دلم برای همه تنگ شده مخصوصا خودم..

3.تنها چیزی که قابل انتقال نیست و بسیار شخصیه مرگه.مرگ تقدیر دیگران نیست تقدیر من هم هست...

4.تنها دلیل مردن ما اینه که زنده ایم...

5. دوستم ساعت 5 صبح اس ام اس داده با این مضمون : پـــــــــــــــــــــــــخخخخخخخخخخخ (با کسره ی پ)

من چی باید میگفتم به این بنده خدااااا...